وقتی ذهن از پشت پنجره‌ای متفاوت به دنیا نگاه می‌کند؛ آشنایی با اختلال شخصیت اسکیزوتایپال

اختلال شخصیت اسکیزوتایپال
تعداد نظرات :0
آنچه در این مقاله خواهید خواند ...

برای بیشتر ما، بسیاری از اتفاق‌های روزمره آن‌قدر عادی‌اند که حتی متوجهشان نمی‌شویم. عددی را روی پلاک یک ماشین می‌بینیم، حرفی را از تلویزیون می‌شنویم یا غریبه‌ای در خیابان نگاهمان می‌کند و چند ثانیه بعد همه‌چیز از ذهنمان می‌رود. اما برای فردی با ویژگی‌های اسکیزوتایپال، همین اتفاق‌های کوچک می‌توانند در ذهن معنای دیگری پیدا کنند؛ معنایی که فقط به خود رویداد مربوط نمی‌شود و به زندگی، افکار یا سرنوشت شخصی او گره می‌خورد.

البته داشتن یک باور عجیب، علاقه به موضوعات ماورایی یا حتی رفتار متفاوت، به‌تنهایی نشانه اختلال شخصیت اسکیزوتایپال نیست. آدم‌ها از نظر سبک فکر کردن، علایق و شیوه زندگی تفاوت‌های زیادی با یکدیگر دارند و روان‌شناسی قرار نیست هر تفاوتی را بیماری تلقی کند. مسئله زمانی جدی می‌شود که این تفاوت‌ها به یک الگوی پایدار در فکر، ادراک و رابطه با دیگران تبدیل شوند و آن‌قدر انعطاف‌ناپذیر باشند که زندگی فرد را محدود کنند. در چنین شرایطی، می‌توان از اختلال شخصیت اسکیزوتایپال سخن گفت؛ الگوهایی که در آن فرد جهان را با فیلترهایی تجربه می‌کند که با تجربه معمول اجتماعی افراد دیگر فاصله دارد.


اختلال شخصیت اسکیزوتایپال یکی از اختلالات شخصیت «خوشه الف» (Cluster A) است؛ خوشه‌ای که با رفتارهای عجیب، غیرعادی و منزویانه شناخته می‌شود. این اختلال روی یک طیف با بیماری اسکیزوفرنی قرار دارد، اما شدت قطع ارتباط با واقعیت در آن به اندازه اسکیزوفرنی نیست.

وقتی ذهن به اتفاق‌های معمولی معنای دیگری می‌دهد

یکی از ویژگی‌های مهم این اختلال، این است که اتفاق‌های عادی ممکن است برای فرد مبتلا «اشاره‌ای شخصی» داشته باشند. مثلاً ممکن است جمله‌ای از یک برنامه تلویزیونی، اگر با موضوعی که ذهن او را درگیر کرده هم‌زمان شود، به شکل پیامی درباره خودش تعبیر شود. دیدن یک عدد تکراری نیز شاید برایش فقط یک تصادف نباشد و تصور کند این عدد قرار است درباره اتفاقی در آینده به او هشدار دهد. در روان‌شناسی از این نوع تجربه با عنوان افکار انتسابی یاد می‌شود؛ یعنی رویداد عمومی و غیرشخصی، معنایی شخصی پیدا می‌کند.

در کنار این ویژگی‌ها، ممکن است تفکر جادویی نیز وجود داشته باشد. فرد می‌تواند باور داشته باشد که افکارش روی اتفاق‌های بیرونی اثر می‌گذارند، ذهن دیگران را تا حدی می‌خواند یا میان پدیده‌هایی که از نظر منطقی ارتباطی با هم ندارند، رابطه‌ای ویژه وجود دارد. تفاوت مهم اینجاست که یک فکر عجیب زمانی به ویژگی بالینی تبدیل می‌شود که بخشی پایدار از شیوه فکر کردن فرد باشد و روی تصمیم‌ها و روابط او اثر بگذارد. برای نمونه، اینکه کسی در کودکی به فال یا شانس اعتقاد داشته باشد با اینکه یک فرد بزرگسال تصمیم‌های مهم زندگی خود را بر اساس نشانه‌هایی بسیار شخصی و غیرقابل بررسی بگیرد، یکسان نیست.

تجربه‌های ادراکی غیرمعمول نیز ممکن است در فرد مبتلا به اسکیزوتایپال دیده شوند؛ مثلاً احساس حضور کسی در اتاق، شنیدن صدایی مبهم یا تجربه حسی که منشأ بیرونی روشنی ندارد. این تجربه‌ها به معنای وجود اسکیزوفرنی نیستند و نباید هر تجربه ادراکی غیرمعمول را با روان‌پریشی شدید یکی دانست. در اختلال شخصیت اسکیزوتایپال، فرد معمولاً به طور مداوم و گسترده ارتباط خود را با واقعیت از دست نمی‌دهد، هرچند ذهن او می‌تواند در تفسیر آنچه می‌بیند و می‌شنود مسیر متفاوتی را طی کند. حتی در برخی موارد، ممکن است خودش هم نسبت به بعضی برداشت‌هایش تردید داشته باشد و بداند که دیگران آن‌ها را عجیب می‌دانند.

همین تفاوت یکی از نکات مهم در فهم اسکیزوتایپال است. این اختلال با اسکیزوفرنی ارتباط دارد و در یک طیف گسترده‌تر از آسیب‌پذیری‌های روان‌پریشانه قرار می‌گیرد، اما مترادف آن نیست.

فرد مبتلا به اسکیزوتایپال ممکن است باورهای عجیب یا سوءظن داشته باشد، بدون اینکه دائماً در دنیایی جدا از واقعیت مشترک زندگی کند. بنابراین، بهتر است به جای اینکه هر رفتار غیرعادی را به «دیوانگی» نسبت دهیم، به الگوی کلی تجربه فرد نگاه کنیم.


چرا نزدیک شدن به آدم‌ها می‌تواند دشوار باشد؟

مشکل زمانی بیشتر می‌شود که این شیوه متفاوت از ادراک، وارد رابطه با دیگران می‌شود. فرد ممکن است نتواند نیت آدم‌ها را به‌سادگی از رفتارشان بفهمد و به همین دلیل، برای بعضی رفتارهای معمول توضیح‌های تهدیدکننده‌تری پیدا کند. یک نگاه ساده ممکن است به شکل تمسخر برداشت شود، تأخیر در پاسخ دادن به پیام می‌تواند نشانه بی‌اعتمادی تلقی شود و رفتار دوستانه یک فردی که با او تازه آشنا شده، تلاشی برای نزدیک شدن با نیتی پنهان به نظر برسد.

در نتیجه، احتیاط به تدریج جای صمیمیت را می‌گیرد. فرد کمتر درباره خودش حرف می‌زند، در موقعیت‌های اجتماعی راحت نیست و ممکن است ترجیح دهد فاصله‌اش را با دیگران حفظ کند. مسئله اینجاست که این فاصله همیشه به معنای بی‌نیازی از رابطه نیست. ممکن است فرد از تنهایی خسته باشد و حتی آرزوی داشتن یک رابطه نزدیک را داشته باشد، اما ذهنش نزدیک شدن را با خطر و احتمال آسیب همراه کند. به همین دلیل، چیزی که از بیرون شبیه «انزواطلبی» دیده می‌شود، در درون می‌تواند کشمکشی دائمی میان نیاز به تعلق و ترس از دیگران باشد.

این دشواری فقط به احساسات محدود نمی‌شود و در شکل صحبت کردن هم خود را نشان می‌دهد. گفتار ممکن است بیش از حد استعاری، مبهم یا حاشیه‌ای شود و فرد برای بیان یک موضوع ساده، مسیری ذهنی را طی کند که برای خودش روشن است اما دیگران به‌سختی می‌توانند آن را دنبال کنند.

مثلاً سینا، برنامه‌نویس ۲۹ ساله، وقتی همکارش از او درباره مشکل یک نرم‌افزار می‌پرسد، به جای اشاره مستقیم به خطای فنی می‌گوید: «ساختار شبکه انرژی لازم برای عبور اطلاعات را از دست داده است.» همکارش نمی‌داند آیا مشکل از سرور است، کدها یا اتصال اینترنت. برای سینا اما این جمله کاملاً معنای مشخصی دارد.

همین الگو را می‌توان در زندگی روزمره او نیز دید. سینا به عدد هفت اهمیت خاصی می‌دهد و تکرار آن را نشانه‌ای می‌داند که باید جدی گرفته شود. وقتی همسایه جدید با خوش‌رویی با او صحبت می‌کند، به جای یک احوالپرسی معمول، به این احتمال فکر می‌کند که این فرد شاید درباره او اطلاعات جمع‌آوری کند. او از همسایه فاصله می‌گیرد و روزهای بعد نیز کمتر از خانه خارج می‌شود. از نگاه خودش، احتیاط کرده است؛ از نگاه دیگران، رفتارش عجیب و غیرقابل توضیح به نظر می‌رسد.

این‌جاست که یک چرخه دردناک شکل می‌گیرد. فرد به دلیل سوءظن، فاصله می‌گیرد؛ دیگران هم در پاسخ به این رفتار، کمتر نزدیک می‌شوند؛ سپس همین فاصله به عنوان دلیلی برای بی‌اعتمادی بیشتر تفسیر می‌شود. در نتیجه، تجربه‌های واقعی فرد و برداشت‌های او از آن‌ها یکدیگر را تقویت می‌کنند. تنهایی به مرور فقط یک وضعیت اجتماعی نیست؛ تبدیل به تأییدی برای این باور می‌شود که «آدم‌ها قابل اعتماد نیستند.»


از تفاوت فردی تا اختلال؛ چه زمانی کمک لازم است؟

ریشه چنین الگویی را نمی‌توان در یک اتفاق یا یک تجربه کودکی خلاصه کرد. شواهد موجود از نقش عوامل ژنتیکی و زیستی در کنار عوامل رشدی و محیطی حمایت می‌کنند. به نظر می‌رسد بعضی افراد از ابتدا آمادگی بیشتری برای تجربه چنین ویژگی‌هایی داشته باشند و شرایط زندگی، روابط اولیه و تجربه‌های اجتماعی بتوانند در شکل‌گیری یا تشدید این الگو نقش داشته باشند. با این حال، هیچ تجربه واحدی را نمی‌توان علت قطعی اختلال دانست.

تشخیص نیز صرفاً با دیدن چند رفتار عجیب انجام نمی‌شود. متخصص باید بررسی کند که این ویژگی‌ها چه مدت وجود داشته‌اند، چقدر در موقعیت‌های مختلف تکرار می‌شوند و چه تأثیری بر زندگی فرد گذاشته‌اند. همچنین لازم است شرایط دیگری که ممکن است رفتارها یا تجربه‌های مشابه ایجاد کنند، در نظر گرفته شوند. به همین دلیل، درون‌گرا بودن، لباس پوشیدن متفاوت، علاقه به موضوعات غیرمعمول یا داشتن برخی باورهای شخصی، بدون وجود یک الگوی گسترده و مختل‌کننده، به معنای اختلال شخصیت اسکیزوتایپال نیست.

درمان نیز قرار نیست شخصیت فرد را از او بگیرد. هدف، این نیست که او ناگهان مانند دیگران فکر کند یا همه باورهای غیرمعمولش را کنار بگذارد؛ مهم‌تر از آن، این است که بتواند زندگی روزمره خود را با اضطراب و سوءظن کمتری پیش ببرد و در ارتباط با دیگران آزادی بیشتری داشته باشد. روان‌درمانی می‌تواند به فرد کمک کند میان آنچه اتفاق افتاده و معنایی که ذهنش به آن داده فاصله بگذارد و تفسیرهای دیگری را نیز بررسی کند. آموزش مهارت‌های اجتماعی و کار کردن روی اضطراب‌های بین‌فردی نیز می‌تواند بخشی از درمان باشد. در صورت وجود علائم مشخصی مانند افسردگی، اضطراب شدید یا برخی ویژگی‌های شبه‌روان‌پریشانه، روان‌پزشک ممکن است دارو را نیز در نظر بگیرد.

شاید مهم‌ترین نکته این باشد که فردی با شخصیت اسکیزوتایپال لزوماً انسانی بی‌احساس، خطرناک یا جداافتاده از جهان نیست. ممکن است انسانی باشد که اتفاق‌های اطرافش را با معنایی متفاوت تجربه می‌کند و همین تفاوت، ارتباط با دیگران را برایش دشوار کرده است. وقتی این تجربه را فقط با برچسب‌هایی مثل «عجیب» یا «دیوانه» ببینیم، بخش مهمی از ماجرا را از دست می‌دهیم.

فهمیدن این اختلال یعنی بتوانیم هم تفاوت را ببینیم و هم رنجی را که ممکن است پشت آن پنهان شده باشد؛ رنج کسی که شاید بیشتر از آنچه نشان می‌دهد، به یک رابطه امن با جهان و آدم‌های درون آن نیاز دارد.

فیلتر قیمت
‫فیلتر قیمت - اسلایدر
1تومان648,000تومان