وقتی فکر کردن به مرگ، ما را به زندگی برمیگرداند
شاید عجیب باشد، اما بعضی کتابها را نمیتوان فقط خواند؛ باید مدتی با آنها زندگی کرد. «خلقشدگان یک روز» از همین جنس است. کتاب را میشود مثل مجموعهای از روایتهای بالینی خواند، درباره مفاهیم رواندرمانی اگزیستانسیال از آن یادداشت برداشت یا داستانهای مراجعان یالوم را دنبال کرد، اما چیزی در آن هست که بعد از بستن کتاب هم رهایمان نمیکند: یادآوری این حقیقت ساده و در عین حال دشوار که زمان ما محدود است.
نام کتاب از جملهای از مارکوس اورلیوس گرفته شده است؛ جملهای درباره کوتاهی عمر و گذرا بودن انسان و حتی خاطرهای که بعد از او باقی میماند. ما فقط برای مدت کوتاهی اینجا هستیم و دیر یا زود هم خودمان و هم کسانی که ما را میشناسند، بخشی از گذشته خواهیم شد. شاید در نگاه اول چنین تصویری بیشتر از آنکه آرامکننده باشد، اضطرابآور به نظر برسد. اما تمام تلاش یالوم در این کتاب این است که نشان دهد آگاهی از این واقعیت لزوماً قرار نیست زندگی را تلختر کند. گاهی درست برعکس، فهمیدن اینکه زمان محدودی در اختیار داریم میتواند ما را جدیتر به سمت زندگی برگرداند.

کتابی که مرگ در آن فقط موضوع مراجع نیست
«خلقشدگان یک روز» مجموعهای از روایتهای واقعی بالینی است و یالوم در آن از تجربه مراجعانی میگوید که هرکدام با مسئلهای متفاوت وارد درمان شدهاند. یکی با ترس از پیری و زوال حافظه درگیر است، دیگری با گذشتهای که هنوز رهایش نکرده، فردی با بیماری و محدود بودن آینده خود مواجه شده و شخص دیگری گرفتار پرسشهایی درباره زندگی، کار و معنای آن چیزی است که تا امروز انجام داده است. در ظاهر، مسئلههایشان یکی نیست؛ اما هرچه جلوتر میرویم، یک نخ مشترک بیشتر خودش را نشان میدهد: آگاهی یا ناآگاهی از محدودیتهای زندگی.
جنبه متفاوت کتاب این است که یالوم خودش نیز از این محدودیت بیرون نایستاده است. او هنگام نوشتن این اثر، سالهای زیادی از زندگی حرفهای و شخصی خود را پشت سر گذاشته بود و بهنوعی در همان پرسشی قرار داشت که مراجعانش با آن مواجه بودند. پیری، مرگ و گذر زمان دیگر صرفاً موضوعاتی نبودند که قرار بود درباره «دیگری» فهمیده شوند.
شاید به همین دلیل فضای کتاب با بسیاری از نوشتههای آموزشی روانشناسی فرق دارد. یالوم از جایگاه یک متخصص بینیاز از ترس و تردید صحبت نمیکند. درمانگر هم در نهایت انسانی است که میداند زمانش محدود است. همین حضور شخصی، به روایتها عمق بیشتری میدهد و خواننده را با این پرسش روبهرو میکند که آیا واقعاً میتوان درباره مرگ حرف زد، بدون اینکه خودمان هم سهمی از آن ترس و آسیبپذیری را تجربه کنیم.
چیزی که در ظاهر درباره یک مشکل است، در عمق میتواند درباره زندگی باشد
یکی از جذابترین جنبههای نگاه یالوم این است که همیشه در همان مسئلهای که مراجع بیان میکند متوقف نمیماند. ممکن است فردی از اضطراب، رابطه، شغل یا ترس از پیری حرف بزند، اما پرسش عمیقتری در زیر این حرفها وجود داشته باشد: من با زندگیام چه کردهام؟
این سؤال میتواند بسیار ناراحتکننده باشد، چون ما را از توجیههای معمول دور میکند. وقتی مشغول کار هستیم، مسئولیت داریم، برنامه میریزیم و برای آینده هدف تعیین میکنیم، کمتر مجبور میشویم از خودمان بپرسیم آیا این همان زندگیای است که میخواستهایم. زندگی روزمره فرصت خوبی برای عقب انداختن چنین پرسشهایی فراهم میکند. اما بیماری، پیری، فقدان یا روبهرو شدن با مرگ میتواند این فاصله را ناگهان از بین ببرد.
در چنین لحظهای، انسان فقط از پایان زندگی نمیترسد؛ گاهی از شیوهای که زندگی کرده نیز میترسد. ممکن است متوجه شود سالها برای تأیید دیگران زندگی کرده، رابطهای را از روی عادت ادامه داده، کاری را که دوست نداشته فقط به دلیل امنیتش حفظ کرده یا مدام چیزهایی را به آینده موکول کرده که میخواسته روزی واقعاً تجربهشان کند.
از این زاویه، مرگ در نگاه اگزیستانسیال فقط یک پایان نیست؛ آینهای است که کیفیت زندگی فعلی ما را هم نشان میدهد.
چرا یالوم به جای فرار از مرگ، درباره آن حرف میزند؟
انسان معمولاً راههای زیادی برای فاصله گرفتن از فکر مرگ پیدا میکند. بعضیها خود را چنان درگیر کار و موفقیت میکنند که فرصتی برای فکر کردن باقی نماند. بعضیها به کنترل بیش از اندازه پناه میبرند و بعضی دیگر ترجیح میدهند اصلاً درباره این موضوع حرف نزنند. این روشها ممکن است برای مدتی اضطراب را دور نگه دارند، اما واقعیت را تغییر نمیدهند.
یالوم مسیر دیگری را پیشنهاد میکند: به جای اینکه از اضطراب وجودی فرار کنیم، تا حدی با آن روبهرو شویم. نه به این معنا که دائماً درباره مردن فکر کنیم یا زندگی را تحت تأثیر ترس قرار دهیم، بلکه به این معنا که محدود بودن زمان را به رسمیت بشناسیم.
این پذیرش میتواند نگاه انسان را به انتخابهایش تغییر دهد. وقتی میدانیم فرصت ما بیپایان نیست، بعضی تصمیمها معنای دیگری پیدا میکنند. دلخوریای که سالها نگه داشتهایم شاید دیگر آنقدر مهم نباشد. رابطهای که همیشه گفتیم «بعداً درستش میکنم» ممکن است به یک گفتوگوی ضروری تبدیل شود. کاری که از ترس شکست شروع نکردهایم، شاید دیگر ارزش قربانی کردن تمام سالهای آینده را نداشته باشد.
مرگ در این معنا قرار نیست ما را از زندگی بترساند؛ قرار است نشان دهد زندگی چیزی نیست که بتوان همیشه به بعد موکولش کرد.
«اینجا و اکنون»؛ جایی که درمان واقعاً اتفاق میافتد
برای کسی که روانشناسی میخواند، شاید یکی از ارزشمندترین بخشهای «خلقشدگان یک روز» نحوه نگاه یالوم به رابطه درمانی باشد. او رواندرمانی را مجموعهای از تکنیکها نمیبیند که درمانگر اجرا میکند و مراجع نتیجه را دریافت میکند. رابطه میان این دو نفر خودش بخشی از فرایند درمان است.
این نگاه در مفهوم «اینجا و اکنون» پررنگ میشود. آنچه در لحظه میان درمانگر و مراجع اتفاق میافتد، میتواند سرنخ مهمی از الگوهای رابطهای مراجع باشد. ممکن است همان ترسی که فرد در رابطههای بیرون از اتاق درمان تجربه میکند، به شکلی دیگر در ارتباط با درمانگر نیز ظاهر شود. در این حالت، درمانگر فقط درباره یک الگو حرف نمیزند؛ فرصت دیدن و بررسی آن الگو را در همان رابطه پیدا میکند.
یالوم در این میان از انسان بودن خودش هم فاصله نمیگیرد. او گاهی درباره احساسات، تردیدها و محدودیتهای خود مینویسد و همین مسئله نگاه متفاوتی به نقش درمانگر ایجاد میکند. درمانگر قرار نیست یک انسان کامل و شکستناپذیر باشد. مهمتر از آن، لازم نیست برای درمانگر بودن، از انسان بودن خود دست بکشد.
این نکته برای هر کسی که وارد حرفه درمان میشود، اهمیت زیادی دارد: دانش حرفهای ضروری است، اما رابطه درمانی فقط با دانش ساخته نمیشود. حضور، صداقت، توانایی شنیدن و ظرفیت مواجهه با آسیبپذیری انسان نیز بخشی از آن هستند.
زندگی اصیل، یعنی چه؟
یکی از واژههایی که در بحثهای اگزیستانسیال زیاد به آن برمیخوریم، «اصالت» است؛ اما اصالت در اینجا به معنای داشتن یک زندگی عجیب، متفاوت یا کاملاً مطابق میل شخصی نیست. شاید معنایش سادهتر باشد: فاصله میان چیزی که واقعاً برای ما مهم است و چیزی که در عمل زندگی میکنیم، کمتر شود.
برای بعضی افراد، این فاصله سالهاست وجود دارد. میدانند چه میخواهند اما نمیروند دنبالش. میدانند از چه چیزی ناراضیاند اما تغییر نمیکنند. میدانند رابطهای برایشان مناسب نیست اما از ترس تنهایی باقی میمانند. زندگی اصیل احتمالاً به معنی حذف تمام ترسها نیست؛ بلکه به این معناست که ترس، تنها عامل تعیینکننده انتخابهای ما نباشد.
اینجاست که مفهوم آزادی در اندیشه یالوم اهمیت پیدا میکند. ما نمیتوانیم همه شرایط زندگی را انتخاب کنیم؛ نمیتوانیم از بیماری، فقدان یا مرگ جلوگیری کنیم. اما در بسیاری از موقعیتها هنوز درباره پاسخ خودمان، نحوه مواجههمان و معنایی که به تجربه میدهیم، نوعی اختیار داریم. همین بخش محدود از آزادی میتواند بسیار مهم باشد.
چیزی که یک درمانگر از یالوم یاد میگیرد
برای من، ارزش «خلقشدگان یک روز» فقط در این نیست که یالوم چگونه با مسائل مراجعانش کار میکند. شاید درس مهمتر این باشد که درمانگر نیز از این پرسشها جدا نیست.
روانشناس میتواند نظریه بداند، تکنیک بلد باشد و سالها تجربه داشته باشد، اما خودش همچنان انسانی است که با فقدان، انتخاب، محدودیت و ترس از مرگ مواجه میشود. همین یادآوری، نوعی تواضع ایجاد میکند؛ تواضعی که در اتاق درمان بسیار ارزشمند است.
گاهی درمان به معنای پیدا کردن یک پاسخ کامل نیست. گاهی کافی است دو انسان بتوانند برای مدتی بدون فرار، کنار یک حقیقت دشوار بمانند. مراجع شاید نتواند مرگ را از زندگیاش حذف کند، اما میتواند نگاهش به زمانی را که باقی مانده تغییر دهد. میتواند بفهمد کدام رابطه ارزش ترمیم دارد، کدام حسرت هنوز امکان جبران دارد و برای چه چیزی حاضر است مسئولیت انتخابش را بپذیرد.
در چنین نگاهی، درمانگر قرار نیست رنج را از بین ببرد. قرار است به مراجع کمک کند رابطه متفاوتی با رنج، محدودیت و انتخابهای خودش پیدا کند.
چرا این کتاب بعد از تمام شدنش ادامه پیدا میکند؟
«خلقشدگان یک روز» از آن کتابهایی نیست که صرفاً اطلاعات تازهای درباره روانشناسی در اختیارمان بگذارد. ارزشش بیشتر در پرسشهایی است که بعد از خواندن آن باقی میمانند.
ممکن است بعد از تمام کردن کتاب، به یک رابطه قدیمی فکر کنیم. به کاری که سالهاست فقط از روی عادت انجام میدهیم. به تصمیمی که همیشه به فردا موکول کردهایم. حتی ممکن است به شکل متفاوتی به زمان نگاه کنیم؛ نه بهعنوان چیزی که همیشه هست، بلکه بهعنوان چیزی که آرامآرام در حال تمام شدن است.
شاید مهمترین پیام یالوم همین باشد: آگاهی از مرگ، اگرچه میتواند اضطرابآور باشد، اما لزوماً دشمن زندگی نیست. گاهی همین آگاهی است که ما را وادار میکند ببینیم چگونه داریم زندگی میکنیم.
ما همه، به معنای مارکوس اورلیوس، «خلقشدگان یک روز» هستیم. ماندگار نیستیم و قرار نیست بمانیم. اما شاید مسئله اصلی این نباشد که چگونه از این واقعیت فرار کنیم. مسئله این است که تا زمانی که این یک روز سهم ماست، با آن چه میکنیم.
و شاید بعد از خواندن یالوم، پرسش مهم دیگر این نباشد که «چطور کمتر از مرگ بترسم؟» بلکه این باشد: «با دانستن اینکه زمانم محدود است، از اینجا به بعد چگونه میخواهم زندگی کنم؟»