چرا این‌گونه رفتار می‌کنیم؟ تحلیل و بررسی روان‌شناختی کتاب تئوری انتخاب ویلیام گلسر

تعداد نظرات :0
آنچه در این مقاله خواهید خواند ...

در بسیاری از اختلاف‌های انسانی، هر دو طرف، داستان مشابهی دارند: «اگر او تغییر می‌کرد، حال من هم بهتر می‌شد.» یکی از همسران انتظار دارد دیگری رفتارش را عوض کند، والد تلاش می‌کند فرزندش را به تصمیمی که از نظر خودش درست است برساند و در محیط کار، هرکس بخشی از نارضایتی خود را به رفتار دیگران نسبت می‌دهد. ماجرا از جایی پیچیده می‌شود که تصور می‌کنیم برای بهتر شدن زندگی، ابتدا باید آدم‌ها یا شرایط اطرافمان تغییر کنند.

کتاب «تئوری انتخاب: روان‌شناسی جدید آزادی شخصی» نوشته دکتر ویلیام گلسر (William Glasser) دقیقاً از همین نقطه وارد می‌شود. گلسر، روان‌پزشک آمریکایی و بنیان‌گذار واقعیت‌درمانی و تئوری انتخاب، در این کتاب نگاه متفاوتی به رفتار انسان ارائه می‌کند؛ نگاهی که به جای تمرکز بر کنترل دیگران، بر نیازهای درونی، انتخاب رفتار و کیفیت روابط تأکید دارد. او معتقد است انسان‌ها برای برآورده کردن نیازهای اساسی خود رفتار می‌کنند و وقتی برای رسیدن به خواسته‌هایشان از روش‌های ناکارآمد استفاده می‌کنند، ممکن است به جای رضایت، با تعارض و نارضایتی بیشتری روبه‌رو شوند.

«تئوری انتخاب» به همین دلیل صرفاً کتابی درباره یک نظریه روان‌شناختی نیست. گلسر در این اثر خواننده را با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌کند که شاید در زندگی روزمره بارها از خود پرسیده باشد: چرا با وجود تلاش زیاد، هنوز احساس رضایت ندارم؟ چرا بعضی رابطه‌ها به جای آرامش، دائماً ما را وارد چرخه‌ای از خشم، شکایت و کنترل می‌کنند؟ و مهم‌تر از همه، در میان همه چیزهایی که نمی‌توانم تغییر دهم، واقعاً چه چیزهایی در اختیار خودم هستند؟

آشنایی با ویلیام گلسر و ایده اصلی کتاب

ویلیام گلسر پس از سال‌ها فعالیت بالینی، به این نتیجه رسید که برای فهم رفتار انسان نمی‌توان فقط به محرک‌های بیرونی و واکنش‌های ما به آن‌ها تکیه کرد. در تئوری انتخاب، رفتار انسان از درون هدایت می‌شود و فرد برای پاسخ دادن به نیازهای اساسی خود، دست به انتخاب می‌زند. این نگاه، انسان را موجودی صرفاً منفعل در برابر محیط نمی‌بیند؛ بلکه برای او در هر موقعیت، هرچند محدود، امکان انتخاب قائل است.

البته این دیدگاه به معنای بی‌اهمیت بودن محیط، گذشته یا شرایط زندگی نیست. انسان‌ها در شرایط یکسان بزرگ نمی‌شوند و عوامل مختلفی بر رفتار و سلامت روان آنها اثر می‌گذارد. تأکید گلسر بیشتر بر این نکته است که حتی وقتی شرایط را انتخاب نکرده‌ایم، هنوز می‌توانیم درباره بخشی از پاسخ خودمان تصمیم بگیریم. همین تأکید بر انتخاب و مسئولیت است که هسته اصلی نظریه او را شکل می‌دهد.

دکتر ویلیام گلسر (William Glasser)، روانپزشک برجسته آمریکایی، پس از سال‌ها کار بالینی به این نتیجه رسید که رویکردهای سنتی روانشناسی که بر پایه محرک-پاسخ بنا شده‌اند، کارایی لازم را برای درمان رنج‌های انسانی ندارند. او در سال ۱۹۹۸ کتاب «تئوری انتخاب: روانشناسی جدید آزادی شخصی» را منتشر کرد. ایده مرکزی گلسر بسیار ساده اما انقلابی است: «تمام رفتارهای ما از درون ما نشأت می‌گیرند و برای ارضای یکی از پنج نیاز ژنتیکی و اساسی ما انتخاب می‌شوند.»
این کتاب تنها یک متن تئوریک نیست؛ بلکه یک راهنمای عملی برای بهبود روابط زناشویی، فرزندپروری، محیط کار و از همه مهم‌تر، رابطه با خودمان است.

خلاصه کتاب «تئوری انتخاب»؛ رفتار ما از کجا می‌آید؟

برای فهم دیدگاه گلسر، باید از نیازهایی شروع کنیم که به باور او پشت بخش زیادی از رفتارهای انسان قرار دارند. او پنج نیاز اساسی را مطرح می‌کند: بقا، عشق و تعلق، قدرت، آزادی و تفریح. این نیازها در همه انسان‌ها وجود دارند، اما میزان اهمیت و شیوه برآورده کردن آنها برای افراد یکسان نیست.

همین تفاوت می‌تواند بخشی از اختلاف‌های انسانی را توضیح دهد. مثلاً نوجوانی که در برابر تصمیم والدینش مقاومت می‌کند، شاید فقط «لجباز» نباشد؛ ممکن است بخشی از رفتار او تلاشی برای حفظ آزادی و احساس اثربخشی در زندگی خودش باشد. فرد دیگری ممکن است در محیط کار دائماً درگیر اثبات توانایی‌هایش باشد، چون احساس شایستگی و تأثیرگذاری برایش اهمیت بیشتری دارد. شناخت این نیازها به معنای توجیه هر رفتاری نیست؛ فقط کمک می‌کند قبل از قضاوت، بپرسیم این رفتار قرار است چه نیازی را برآورده کند.

اما نیاز به تنهایی توضیح نمی‌دهد که چرا انسان‌ها برای رسیدن به خواسته‌هایشان رفتارهای متفاوتی انتخاب می‌کنند. اینجا یکی از جذاب‌ترین مفاهیم کتاب یعنی «دنیای مطلوب» یا Quality World مطرح می‌شود. گلسر معتقد است هر انسان در ذهن خود تصویری از آدم‌ها، روابط، شرایط و تجربه‌هایی دارد که آنها را مطلوب و ارزشمند می‌داند. این تصاویر برای هر فرد متفاوت‌اند و آنچه برای یک نفر نشانه رضایت است، ممکن است برای دیگری اهمیت چندانی نداشته باشد.

وقتی بین آنچه در دنیای مطلوب خود می‌خواهیم و آنچه در واقعیت تجربه می‌کنیم فاصله ایجاد می‌شود، نارضایتی شکل می‌گیرد و انسان تلاش می‌کند این فاصله را کمتر کند. فردی را تصور کنید که از رابطه عاطفی خود صمیمیت بیشتری می‌خواهد، اما در عمل احساس تنهایی می‌کند. ممکن است بیشتر گفت‌وگو کند، فاصله بگیرد، شکایت کند یا حتی تلاش کند طرف مقابل را کنترل کند. همه این رفتارها می‌توانند تلاشی برای تغییر وضعیت موجود باشند، اما همه آنها لزوماً انتخاب‌های مؤثری نیستند.

از همین نقطه، بحث گلسر به یکی از مرکزی‌ترین مفاهیم کتاب می‌رسد: کنترل بیرونی.

وقتی تلاش می‌کنیم دیگران را تغییر دهیم

گلسر معتقد است بسیاری از مشکلات روابط زمانی شکل می‌گیرند که ما باور داریم می‌توانیم با فشار و کنترل، دیگران را مطابق خواسته خود تغییر دهیم. انتقاد کردن، سرزنش کردن، شکایت کردن، غر زدن، تهدید کردن، تنبیه کردن و استفاده از پاداش برای وادار کردن دیگری به رفتار مطلوب، از نظر او بخشی از الگوی «کنترل بیرونی» هستند.

این رفتارها را می‌توان در بسیاری از روابط آشنا دید. والد ممکن است بگوید «اگر نمره‌ات خوب نشود، دیگر اجازه استفاده از گوشی را نداری»؛ همسری ممکن است بارها طرف مقابل را سرزنش کند تا او رفتارش را تغییر دهد و مدیری ممکن است با تهدید، کارمندی را وادار به انجام کاری کند. ممکن است بعضی از این روش‌ها در کوتاه‌مدت نتیجه بدهند، اما از دیدگاه گلسر، استفاده مداوم از آنها هزینه‌ای جدی برای رابطه دارد؛ زیرا اعتماد، صمیمیت و احساس امنیت را تضعیف می‌کند.

در مقابل، او از رفتارهایی حمایت می‌کند که به رابطه کمک می‌کنند: گوش دادن، حمایت کردن، تشویق کردن، احترام گذاشتن، اعتماد کردن، پذیرفتن و مذاکره درباره تفاوت‌ها. تفاوت فقط در نوع رفتار نیست؛ در پرسشی است که پشت آن قرار دارد. در کنترل بیرونی می‌پرسیم: «چطور تو را تغییر بدهم؟» اما در تئوری انتخاب سؤال به سمت دیگری می‌رود: «من چه کاری می‌توانم انجام دهم که هم نیازهای من جدی گرفته شود و هم کیفیت این رابطه بهتر شود؟»

این تغییر نگاه، به‌ظاهر ساده است، اما یکی از مهم‌ترین پیام‌های کتاب را در خود دارد: ما نمی‌توانیم دیگری را مستقیماً کنترل کنیم؛ آنچه واقعاً در اختیار ماست، انتخاب رفتار خودمان است.

از فکر و احساس تا رفتار؛ مفهوم رفتار کلی

یکی دیگر از مفاهیم مهم گلسر، رفتار کلی یا Total Behavior است. او رفتار را حاصل چهار مؤلفه می‌داند: عمل کردن، فکر کردن، احساس کردن و فیزیولوژی بدن. این چهار بخش از هم جدا نیستند و دائماً بر یکدیگر اثر می‌گذارند.

تأکید گلسر بیشتر بر عمل و فکر است، زیرا از نظر او این دو بخش بیشتر در دسترس کنترل مستقیم ما قرار دارند. ما نمی‌توانیم همیشه به خودمان دستور بدهیم که «دیگر نگران نباش» یا «دیگر ناراحت نشو»، اما می‌توانیم درباره کاری که انجام می‌دهیم، فکری که دنبال می‌کنیم یا تصمیمی که در آن لحظه می‌گیریم، انتخاب داشته باشیم. تغییر این بخش‌ها ممکن است به مرور بر احساس و وضعیت جسمانی نیز اثر بگذارد.

این نگاه، زبان متفاوتی برای صحبت کردن درباره تجربه‌های روانی ایجاد می‌کند. به جای اینکه فقط بگوییم «من آدم عصبانی‌ای هستم»، می‌توانیم بپرسیم «وقتی عصبانی می‌شوم، چه رفتاری انتخاب می‌کنم؟» یا به جای «من قربانی این رابطه‌ام»، سؤال را به این سمت ببریم که «در این شرایط، چه انتخاب‌هایی هنوز برای من وجود دارد؟»

این پرسش‌ها قرار نیست مسئولیت همه اتفاق‌های زندگی را به فرد تحمیل کنند. هدف، پیدا کردن بخشی از ماجراست که هنوز امکان تغییر در آن وجود دارد.

آنچه بیش از همه از این کتاب با خودم برداشتم

برای من، ارزشمندترین بخش «تئوری انتخاب» در مفهوم انتخاب به‌تنهایی خلاصه نمی‌شود؛ در تغییری است که در معنای مسئولیت ایجاد می‌کند. گاهی وقتی از مسئولیت حرف می‌زنیم، ناخواسته آن را با مقصر بودن اشتباه می‌گیریم. انگار اگر بگوییم «من در این وضعیت نقشی دارم»، یعنی همه چیز تقصیر من بوده است. در حالی که این دو مفهوم یکی نیستند.

شرایط زندگی همیشه در اختیار ما نیست. گذشته را نمی‌توان تغییر داد، رفتار دیگران همیشه قابل پیش‌بینی نیست و عوامل زیستی و محیطی نیز بر تجربه روانی ما اثر دارند. اما حتی در شرایطی که انتخاب نکرده‌ایم، هنوز ممکن است بتوانیم بخشی از پاسخ خودمان را انتخاب کنیم. از نگاه من، این تفکیک یکی از مهم‌ترین و کاربردی‌ترین پیام‌های کتاب است.

فردی که از رفتار همسرش ناراضی است، شاید نتواند همسرش را به آدمی که می‌خواهد تبدیل کند، اما می‌تواند درباره نحوه صحبت کردن، مرزهایش، درخواست‌هایش و تصمیمش برای ادامه یا تغییر رابطه فکر کند. والد نمی‌تواند تمام تصمیم‌های فرزندش را کنترل کند، اما می‌تواند نوع ارتباط، میزان گوش دادن و شیوه واکنش خود را تغییر دهد. همین‌جا است که احساس درماندگی می‌تواند به احساس اختیار نزدیک شود.

از طرف دیگر، به نظرم باید مراقب یک برداشت افراطی از این نظریه هم باشیم. اینکه می‌گوییم انسان در بسیاری از موقعیت‌ها امکان انتخاب دارد، به این معنا نیست که همه احساسات یا مشکلات روانی را خودش انتخاب کرده است. اضطراب، افسردگی یا واکنش‌های شدید روانی را نمی‌توان صرفاً با گفتن «انتخاب کن که بهتر باشی» توضیح داد. سلامت روان نتیجه تعامل عوامل پیچیده‌ای است و تئوری انتخاب، یکی از چارچوب‌های موجود برای فهم رفتار انسان است، نه توضیحی کامل برای همه تجربه‌های روانی.

با وجود این محدودیت، من فکر می‌کنم ارزش کتاب در سؤالی است که در ذهن خواننده باقی می‌گذارد: اگر نمی‌توانم دیگران را کنترل کنم، پس چه چیزی در اختیار من است؟ همین سؤال می‌تواند آدم را از جنگ دائمی با شرایط و آدم‌های اطرافش، به سمت شناختن انتخاب‌های واقعی خودش هدایت کند.

تئوری انتخاب چه چیزی را درباره رابطه‌ها به ما یاد می‌دهد؟

اگر بخواهیم پیام کتاب را از زاویه روابط ببینیم، شاید بتوان گفت گلسر بیش از هر چیز درباره کیفیت ارتباط با آدم‌های مهم زندگی هشدار می‌دهد. رابطه‌ای که در آن دو نفر دائماً می‌خواهند یکدیگر را اصلاح کنند، تغییر دهند یا مطابق خواسته خود درآورند، دیر یا زود با فرسودگی روبه‌رو می‌شود.

این مسئله به معنای کنار گذاشتن خواسته‌ها و مرزهای شخصی نیست. برعکس، رابطه سالم نیازمند آن است که فرد بتواند خواسته خود را روشن بیان کند و درباره نیازهایش صحبت کند. تفاوت در این است که بیان خواسته با تلاش برای کنترل دیگری یکی نیست. می‌توان گفت «این رفتار تو برای من قابل قبول نیست» بدون اینکه نتیجه بگیریم «تو باید عوض شوی تا من آرام شوم.»

شاید یکی از کاربردی‌ترین پیام‌های کتاب همین باشد: کیفیت رابطه فقط به این بستگی ندارد که طرف مقابل چگونه رفتار می‌کند؛ به این هم بستگی دارد که ما در پاسخ به رفتار او چه انتخابی می‌کنیم.

فیلتر قیمت
‫فیلتر قیمت - اسلایدر
1تومان648,000تومان